بنویسیم
نوشتهشده به وسیلهی اردشیر بهاريان در روزنوشت در ژانویه 29, 2012
دوست دارم یه شب قرار بذاریم. شبی که همه فارغ باشیم. کاری نداشته باشیم.
بعد توی یک ساعت خاصی، یه چیزی بنویسیم. بدون اینکه از نوشته همدیگه خبر داشته باشیم بنویسیم.
حس نویسی کنیم! روزمره بنویسیم. دغدغه بنویسیم. نمیدونم. یه چیزی بنویسیم
فکر میکنم نتیجهاش خیلی جذاب بشه.
این یه دعوت رسمی از سه وبلاگ نویسه که من خیلی نوشتههاشون رو دوست دارم: ناصر، حامد و اسمیگل. بدیهیه که خوشحال میشم اگر شخص دیگهای هم باشه و به این پیشنهاد جواب مثبت بده
این روزا دوست دارم بنویسم. دستم به نوشتن اما نمیره!
این روزمرگی لعنتی…
برای خودم
نوشتهشده به وسیلهی اردشیر بهاريان در مینیمال, روزنوشت در ژانویه 24, 2012
عقده به تیراژ پنجهزار تا
——————————-
پینوشت: شایدم بیشتر
روزای خوب
نوشتهشده به وسیلهی اردشیر بهاريان در دل نوشت, روزنوشت در ژانویه 23, 2012
به روزای خوب باید رنگ داد. به سبک حسین معین زاده!
این روزا روزای خوبیه. رنگ دادن ما هم به روزای خوب در حد وبلاگ نویسیه.
متشکرم. از کسی که خودش میدونه. خیلی خیلی متشکرم.
و نکته اساسی اینکه ماها شبیه همیم. حرف همو میفهمیم و دیگه جوونای بیست ساله نیستیم. نتیجه برام مهم نیست. سختیهای زیادی در پیشه ولی دلم روشنه که با هم حلش میکنیم. به قول جعفر: آینده روشنه…
الکی
نوشتهشده به وسیلهی اردشیر بهاريان در روزنوشت در ژانویه 3, 2012
اومدم فقط بگم آب دستتونه بذارید زمین برید آلبوم جدید محسن نامجو (الکی) رو دانلود کنید و گوش کنید.
من از اینجا دانلودش کردم
این لینک دانلود کل آلبوم با کیفیت 128kbps
اگر اینکارو نکردید اقلاً آهنگ هشتمش (الکی) رو گوش کنید. اینم لینکش
مکانی برای غر زدن
نوشتهشده به وسیلهی اردشیر بهاريان در دل نوشت, روزنوشت در دسامبر 31, 2011
1- تف به این گوگل پلاس زبان نفهم! آدم رو مجبور میکنه برای هر غر زدن سادهای به وبلاگ رجوع کنه. از صبح تا حالا دارم تلاش میکنم یه غر خیلی ساده در حد یکی-دو خط توش بنویسم، نمیتونم
2- اما اون غر ساده:
طرف اومده تو فیسبوک نوشته: «نظرتون راجع به فیلم قیصر چیه؟» من هم رفتم نوشتم: «مزخرف». بعد دو تا از طرفدارای فیلم اومدن به من گیر دادن که این حرف تو توهین به ما و مسعود کیمیایی و بهروز وثوقیه. جلالخالق
3- حالا که اومدیم تو وبلاگ یه کمی بیشتر حرف می زنیم خب. مگه بده؟
طرف نظر شخصی من رو خواسته. من هم نظر شخصی خودم رو گفتم. از نظر من اون فیلم واقعاً مزخرفه. حالا باید بیام چی بگم. مثلاً بگم: «فیلمش خیلی عالی بود. اصلاً معرکه بود. فقط به دل من ننشست؟» یا شاید بگم:«خیلی هم فیلم جالبی نبود» ولی واقعاً هیچکدوم از اینا نظر من نیست. الآن میرسیم به همون بحث که یه دفعه علیرضا میگفت. نمیشه که من نظر شخصیم رو نگم چون ممکنه به یه نفر بر بخوره
4- این روزا زیاد فیلم ایرانی میبینم. البته اکثراً دارم فیلمهای قدیمی و تکراری میبینم. ولی چند تا فیلم جدید هم دیدم. نمونه اش «شبانه روز» بر خلاف یکی از دوستان که اینجا نظرشو رو گفته، به نظر من فیلم خوبی بود. همین پیچیده بودنش رو دوست داشتم. فکر میکنم اگر این فیلمنامه پیچیده ساخته نمیشد جذابیتی هم پیدا نمیکرد.
5- بعد از دیدن «یه حبه قند» تو سینما، اومدم و یه بار دیگه «به همین سادگی» رو دیدم. برخلاف نظر همه تحلیلهایی که خوندم، فیلم قبلی میرکریمی بهتر از فیلم جدیدش بود. «به همین سادگی» از نظر من یکی از ماندگارترین ساختههای سینمای ایرانه.
6- نمیخواستم این نوشته به سمت نظرات من از فیلما بره. ولی رفت! تقصیر خودم نیست. مدتهاست که ننوشتم. حالا هم که دستم به نوشتن میره اینجوری میشه
یلدا – حافظ
نوشتهشده به وسیلهی اردشیر بهاريان در روزنوشت در دسامبر 23, 2011
دیشب یکی از بهترین شب چلههای عمرم بود. از بهترین قسمت ماجرا که بگذریم، باز هم حافظ خودنمایی کرد.
این هم فال من
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه میرود تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمیشود شاهان کم التفات به حال گدا کنند
15 November, 2011 23:17
نوشتهشده به وسیلهی اردشیر بهاريان در روزنوشت در نوامبر 15, 2011
آدما زود فراموش میشن.
دوریها، آدمها رو با خاطراتشون میبره.
به جایی می رسی که حتی سخته تصویر کردن چهرهاش. به یاد آوردن لبخندش. تصور کردن صداش یا یکی از حقایقی که بهت گفته.
و حتی داشتن حس مشترک از یک خاطره مشترک هم از بین میره.
البته اینا الزاماً چیزایی بدی نیستن. الآن که به گذشته نگاه میکنم فکر میکنم خیلی هم خوبن. فراموش کردن به آدم انگیزه جلو رفتن میده.
فراموش کردن آدما الزاماً میتونه بد نباشه.
تمام
نوشتهشده به وسیلهی اردشیر بهاريان در روزنوشت در اکتبر 11, 2011
یک جایی تردید باید تمام شود. باید تصمیم بگیری
همانجا. همان لحظه است که حس میکنی تنهایی
امشب به خانواده احتیاج دارم. به «خودت میدانی» پدر که دنیایی قاطعیت پشتش است و به نگاه نگران مادر که نمیتواند بغضش را مخفی کند.
به حضور برادر و «خوب فکرهایت را بکن» اش و به نگاه پر از شرم خواهر و «داداش نرو» گفتنش.
و این آخری است که دلم را میریزاند. خرابم میکند.
یکی پیدا شود «پیشرفت» و «حرکت رو به جلو» را تعریف کند! میخواهمش یا نمیخواهم را نمیدانم. دور باطلی است
تعامل اجتماعی
نوشتهشده به وسیلهی اردشیر بهاريان در روزنوشت در سپتامبر 25, 2011
بررسیها نشان میدهد در یک زابطه چند نفره معمولاً کسی که بیشتر از بقیه صحبت میکند، رهبری گروه را عهده دار میشود. اما این فرد الزاماً محبوبترین عضو گروه نیست.
محبوبترین عضو گروه در اغلب موارد، فردی است که از نظر میزان صحبت کردن در رده دوم قرار میگیرد
– جوزف فرگاس، روانشناسی تعامل اجتماعی
برای تولدش
نوشتهشده به وسیلهی اردشیر بهاريان در مینیمال, دل نوشت در سپتامبر 4, 2011
گل گیسو!
ماهچهرهی قصهی مایی.
دلمون میخواد ماهمنیر هم باشی
فرشته بودن سخته!